تبليغاتX
۩۞۩ ابدیت ۩۞۩
۞ میان ابد تا ازل...ازل تا ابد...در جسم بشری من...ابدیت تکرار می شود ۞
+ گاهی لازمه یه چیزاییرو کنار گذاشت. چیزایی مثه افکار و اعتقاداتو نیاز ها و حتی دوستات... شاید سخت باشه.اما نیازه!

از اینجا رفتم. به یه جای جدید.بعد از سه ماه سکوت و فکر رفتن رو لازم دیدم...!

+ اگه کسی آدرس جای جدیدمو میخواد بگه تا بهش بدم

+ نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت 11:59 AM توسط ghazal |

+دلت که می گیرد تنها نامجو به دادت می رسد و یک لیوان شیر داغ که بنوشی و آنقدر داغ باشد که حتی بغض ته گلویت را هم بسوزاند.

دلت که میگیرد تنها نامجو به دادت میرسد  یک لیوان شیر داغ و بالکن خانه ات که وقتی بر روی نرده هایش می نشینی تمام شهر زیر پایت هست و نسیم در اختیار تو...

 

پ.ن:+...

و تو نمی دانی که

سالها گذشته و هنوز

نامت در آغوش کاغذ هایم می خندد...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 9:1 AM توسط ghazal |

+ عجیب است برایم. اینکه دارم برای ۲ ماهی کوچک گریه می کنم. ۲ ماهی کوچک که مال خود خودم بودند. ۲ ماهی کوچک ناقابل که حتی قرمز هم نبودند و روزی که دیدمشان کلی غر زدم که چرا مادرم ماهی قرمز ها را داده بود به برادر زاده ام و این ۲ ماهی سیاه زشت را برای من آورده بود... و مادرم نمی دانم به شوخی یا جدی جواب داده بود که بگذارشان در آفتاب، قرمز می شوند... و من هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم،  می رفتم سراغشان تا شاید رنگ سیاهشان اندکی متمایل به قرمز شده باشد...

پدرام می گفت ماهی اگر شعور داشته باشد باید روز ۱۳ فروردین بمیرد. اما من نمی خواستم.آنها مال من بودند.مال من بودند که هر روز آبشان را عوض می کردم.مال من بودند که باهاشان حرف می زدم...گاهی می گذاشتمشان توی بالکن تا شهر را تماشا کنند...

و من می هراسیدم از نبودشان...چون آنها مال من بودند.

+ شب ها آمدند و روزها سپری شدند و تو همان خوبی دیروزی...!

+یادم رفت اسممو پایین عکسم بتایپم.مهمه آیا؟ در هر حال مال خودمه این عکس هم...

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 12:54 PM توسط ghazal |

+وقت ندارم.حتی واس دل خودم...

تولدم مبارک

همین!

بعدا ا خجالت خودم در میام D:

+بعدا نوشت:بیش از اندازه ای که انتظارش برود از حضورم خوشحالم...

بودنت بهانه ایست...باور داشته باش...!

+ نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 1:35 PM توسط ghazal |

+حرفی ندارم.همه چی آرومه.

+زندگی ام شده مثل یک تابلوئه جیغ اکسپرسیونیستی...یا زیاد از حد شاد می شود ، یا زیاد از حد غمگین.هم اکنون در دوره ی زیاد از حد شادش به سر می برم...D:

+آنقدر می خندم که چشمانم دلتنگ گریه شوند و گلویم دلتنگ بغض...!

+همین!

+ نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 12:52 PM توسط ghazal |

+دفتر خاطراتم دیگر ورق نمی خورد

انگار زندگی هم از نفس افتاده است

تا وقتی که بیایی و من

دوباره لبریز بودنت شوم

و دفتر خاطراتم

لبریز از حس حضور تو...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 12:14 PM توسط ghazal |

+ آدم ها هر یک ، داستانند. بعضی ها یک کمدی اند، بعضی یک داستان رمانتیسیسم، بعضی اگزیستانسیالیسم، بعضی تراژدی و یا حتی تراژیکمدی...

آدم ها هر یک، داستانی اند.

و من داستان یک آسانسورم.که اگزیستانسیالیسمی ماهیتش اورا به تراژدی هبوطش کشاند تا با رمانتیسیسم افکار افراد درونش، خود را به پایین ترین طبقه ی ممکن برساند و به یک تراژیکمدی احمقانه ختم شود.آری...

من داستان یک آسانسورم..!

+آن روز فقط می خندیدم.به آن همه بچه گی. که چطور این پسرک های ۲۵-۲۶ ساله بعد از آنهمه تفکر و مشورت به این نتیجه رسیده اند که چاره ی کار تهدید است. ح میگفت مرا نمی شناخت وگرنه تهدید نمی کرد. می گفت فکر می کردیم با یک دختر بچه ی احساساتی طرفیم و مجبوریم بترسانیمش. می گفت اگر می دانستیم اینقدر منطقی با قضیه کنار می آیی هرگز چنین کار بی شرمانه ای انجام نمی دادیم. دستانم را گرفته بود در حالی که می خواست به چشمانش حالت معصومانه ای بدهد... گفت می بخشی؟ خندیدم و گفتم قضیه خیلی پیش پا افتاده تر از آن است که بخواهم از کسی دلخور باشم. می گوید غزل خیلی بزرگتر از سنت هستی و دلیل اینکه الان کنارت هستم هم همین است...!

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 12:22 PM توسط ghazal |

+ جدیدا از دختر بودن خودم می نالم. ازینکه مرد ها فکر می کنند چون دخترم راحت می توانند تهدیدم کنند دارم بالا می آورم. و این تهدید شدن ها به خاطر این است ک دختری نیستم ک سرم به کار خودم باشد. ذهنیت کنجکاوانه ام بیش از حد اکتیو است. و من دیگر بدم می آید ازینکه از هر کسی که مرا می شناسد این جمله را می شنوم که: تو خودت یه پا مردی...یا اینکه تو همه ی پسر ها را حریفی...

همین جمله ها بودند که از همان کودکی باعث شدند فکر کنم زیادی قدرتمندم. و هرکاری انجام دهم و در نهایت وقتی مردان دیدند پایم را از گلیمم درازتر کرده ام و دارم زیاد از حد قدرت می گیرم از دختر بودنم سو استفاده کنند و تهدیدم کنند...

احمقانه اس!

+ خسته ام. باید از این شهر بروم.هر چه زودتر. بعد از مدت ها احساس می کنم که به وجود کسانی به اسم خانواده نیازمندم. هر چند می دانم آنها هم تکیه گاه مستحکمی برایم نیستند...

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 3:32 PM توسط ghazal |

+تصور کنید که خانه مجردی ای دارید که جدیدا به چنین حال و روزی افتاده است:

حالا تصور کنید که در چنین اوضاعی کسی در خانه تان را تق تق می کوبد و شما از چشمی در نگاه می کنید و می بینید مدیر ساختمان به همراه پسرک  چشم آبی ای دم در است. در حالی که پیراهن قهوه ای بنفشتان را سریع بر روی لباس های شنبه یک شنبه تان می پوشید و یک چیز کذایی به نام شال را بر سرتان می پیچید در را به مقدار اندکی باز می کنید و در کمال ناباوری می بینید که مدیر ساختمان محترم اجازه ی دخول می طلبند.و شما هم مجبورید که آنها را به خانه راه دهید زیرا که آمده اند آیفونتان را نصب کنند.

پسرک چشم آبی در حالی ک دارد کار آیفونتان را راس و ریس می کند تمام خانه را با چشمانش وارسی می کند و با لحن عاقل اندر سفیهی می فرماید:ببخشید شما رشتتون هنره؟

و شما با شرم و عرق بر جبین نشسته می گویید آری

و ایشان باز با همان لحن عاقل اندر سفیه می گوید:هموووون

:@

+ نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 10:23 AM توسط ghazal |

+برف می بارید...هوس قدم زدن زیر گوله های نرم برف تمام وجودم را قلقلک می داد. لباس هایم را پوشیدم و به خیابان رفتم.

لذت می بردم از پا گذاشتن بر روی برف های بکر و سفید که بر روی زمین می نشست. همینطور به لذت بردنم ادامه دادم و آنقدر رفتم تا به آتلیه اش رسیدم.

در را باز کرد. بغلش کردم و بوسیدمش...

آتلیه شلوغ و نا مرتب بود...و گرم...خیلی گرم...

دستهایم را در دستانش گرفت و بر صورتش گذاشت. میخواست سرمای دستانم تن گرمش را خنک کند.

مشغول ساختن مجسمه ی سیمرغ فجر بود. باید امروز تحویلش می داد برای افتتاحیه ی فیلم فجر.

برایش چای ریختم و روی تخت نشستم و مشغول تماشایش شدم.مشغول تماشای این مرد که همچون پدرم دوستش می دارم...

 

+ نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389ساعت 8:4 PM توسط ghazal |