تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

میان ابد تا ازل...ازل تا ابد...در جسم بشری من...ابدیت تکرار می شود


پیش از آمدنت

 باران بهانه ای بود برای دلتنگی هایم

برای اشک هایم

برای گل آلودی کفشهایم

و خیسی و نمناکی در و دیوار این اتاق

با آمدنت

باران را دوست می دارم

به خاطر آواز دل انگیزش

و بوی خاک...

پیش از آمدنت

آفتاب

چیزی جز دلیل بوی عرق های رهگذران نبود

اکنون

آفتاب را دوست می دارم

به خاطر لطافت و روشنای آسمان پاک...

پیش از آمدنت

خدا

دلیل تمام ناکامی هایم بود

دلیل تمام آرزو های بی سر انجامم

و امروز خدا

آفریننده ی توست

تو و تمام لحظه هایم

و تمام گام هایم

که در زیر باران و آفتاب آسمان

در کنارت طی شد

پیش از آمدنت

من بودم و تنهاییم

من بودم و یک دنیا واژه ی کثیف

با آمدنت

به تک تک واژگانم...

نه!

به من

معنای تازه بخشیدی

معنایی از جنس آفتاب

توام با بوی خاک

به بزرگی خدا...

نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 11:4 PM توسط ghazal| |

فصل آغاز من و عشق تو بود

 و من آرام آرام

به گرمای دستان تو دل می بستم

وتو در شوق به پایان بردن

تو به کنجکاوی خود

نام عشق می دادی

و من همچون کتاب

تو مرا می خواندی

تا که برگ برگ وجودم را

لمس کرد دستانت

...

من به پایان آمدم

و اکنون سالهاست

که تمام بدنم

فریاد می زند

جای خالی دستان تو را

و خاک می خورم

در قفسی که برایم ساختی

به امید فردا...!




نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 0:3 AM توسط ghazal| |


سر کوچه که می رسم چادر رو سرم می ذارم و موهامو می کنم زیر مقنعه. یاد مادرم می افتم که می گفت واسه مصاحبه کت و دامن کوتاهی پوشیده بود و روسری کوچیکی رو سرش گذاشته بود و موهاشم ریخته بود بیرون...

نگهبانی دانشگاه ازم می پرسه خانوم واسه مصاحبه اومدید؟ می گم نه اومدم گوزینش 

بعد کلی دووندن اینجانب توسط خدا خیر ندیده های مردم آزاری که از طرف سازمان محترم سنجش تشریف آورده بودن بالاخره وارد اتاق مصاحبه شدم.

- سلام خسته نباشید...

- سلام خانوم بفرمایید بنشینید...

دو تا خانومن. یه خانوم تپل که یه جوری روسریشو بسته که یاد تربچه می افتم و یه خانوم جوونترکه تند و تند رو یه برگه یه چی می نوشت در حالی که زیر زیرکی بنده رو وارسی می کرد. خانوم تپله گفت خب دخترم قرآنو بردارو وسطشو باز کن و بخون...

بععععله.وقتی داشتم قر آنو بر می داشتم بسم الله می گم و وسط قرآن رو باز می کنم. خانوم می پرسند کدوم سوره؟ می گم محمد(س) الله هم صلی علی محمدی هم جهت تاثیر گذاری بیشتر زیر لب می گم

بعد از قرائت چند آیه خانوم بالاخره دستور توقف می فرمایند و می گن خوب یکم از خودت بگو...

بنده هم کم نمی ذارم. خلاصه عقده های این 18 سال روکه یه بار هم یکی محض رضای خدا ازم نظر نپرسید رو خالی می کنم و یه ریز از خودم تعریف می کنم که آره خانوم جونم بگه خدمتتون بنده تو یه خونواده فرهنگی بزرگ شدم و همیشه توی هر زمینه ای رقابت داشتم واسه همین تو هر مقطعی بنده سر بوده و همیشه شاگرد اول بودم و کتابخونه اتاقمو خانوم ندیدید. کلی کتاب دارم از هر نویسنده ای که بگید خوندم. خانوم می پرن وسط کلام مبارک بنده که از نویسنده های ایرانی بیشتر از کی خوندی؟ بنده هم نامردی نمی کنم هر نویسنده ای که می شناختم نام می برم تا اینکه می رسم به دکتر شریعتی . اسم دکتر شریعتی رو که می برم می گم نکنه اینم مثه خیلی از آدمای متحجر دیگه مخالف دکتر شریعتی باشه واسه همین گفتم از استاد مطهری هم خوندم. خانوم ذوق مرگ شده می فرمایند آفرین کدوم کتابشو خوندی؟ بنده کلا حتی حاضر نیستم کتابای مطهری رو دستم بگیرم. ندیده و نشناخته باهاش مخالفم. نمی دونم چرا.

اینجا بود که یهو قفل کردم. گفتم حالا چه خاکی تو سرم بریزم هیچ کدوم از کتابای مطهری هم یادم نبود. همینطور توضیح دادم آره استاد مطهری یه کتاب داره درباره زن بود ییهو یه امداد غیبی بهم می رسه و اسم کتاب حجابش یادم می آد

می گم آها حجاب بود اسمش. خانوم که مثه اینکه ول کن ماجرا نبود می پرسند درباره چی بود؟ من 

می گم خو من این کتاب رو پارسال خوندم چندان یادم نمی آد. کلا اصن می دونی چیه خانوم من نمی تونم این جور کتابارو تا آخر بخونم یه جاهاییشو می خونم...

خانوم همچین مستفیض شده بودن از هم صحبتی با بنده. البته چیزی نگفتااااا ولی لبخندای نمکینی می زد.همچین حالی کردیم

بعد خانوم می پرسند تو شورای مدارس و بسیج شرکت کردی تا حالا؟ منم دریغ از حتی یه سال نه اصن تو بگو یه ماه سابقه بسیج. گفتم خانوم من چون خیلی به درسم اهمیت می دم همیشه می ترسیدم اینجور کار ها به درسم لطمه بزنه ولی الان خیلی پشیمونم. ای کاش عضو ارگان مقدس بسیج شده بودم 

بعد خانوم یه چنتا سوال راجع به سیاست می پرسن.که من واقعا شرمنده ام.حلالم کنید. اینقد شرمنده ام که روم نمی شه خاطره این قسمت گوزینشم رو براتون بنویسم. خوب بالاخره کلا تو این مملکت اگه بخوای به جایی برسی باید دروغ گفتنو دو رویی و پاچه خواری رو بلد باشی. بنده هم توسط این سه آیتم گوزینشم رو به خیر و خوشی به پایان رسانده و با دهانی کف کرده از اتاق به سلامت بیرون اومدم.الحمد الله...

خلاصه اینجوریاس که شاعر هم می فرماید:

                                             تقلب کن تا شوی رستگار

                                                                         درستی و راستی نیاید به کار

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 11:14 PM توسط ghazal| |


چشم چشم دو...

نه

امشب دلت را می کشم

ولی رنگش نخواهم کرد

تا مبادا

نوک تیز مداد رنگی هایم

کاغذ نازک دلت را

پاره کند...!



نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 11:27 PM توسط ghazal| |

به چشمانم زل زد و گفت

چشمانت را دوست دارم

با شادمانی کودکانه ای پرسیدم چرا

خیره به چشمانم, لبخندی زد و گفت

خود را در هیچ آینه ای

تاکنون

 به این زیبایی ندیده بوده ام

خیره به چشمانم شد

دستی به موهایش کشید

به نگاهم خندید

و نزدیکتر آمد

و من اندیشه کنان

به او...

نه

به خود خندیدم!



نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 10:26 PM توسط ghazal| |

این چند روز که یزد بودم یه سری عکس گرفتم واستون توی ادامه مطلب گذاشتم.حتما برید ببینید. اگه با عکس گذاشتن توی وبلاگم موافقید حتما بهم بگید. چون من یه عالمه عکس دارم که خیلی قشنگنو مطمئنم ازشون لذت می برین.هرکی منو از نزدیک می شناسه می دونه که امکان نداره من جایی برم و با خودم دوربین نبرده باشم...امید وارم خوشتون بیاد.
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 11:55 PM توسط ghazal| |


پیر مرد رفت

در میان سالهای دلتنگی ها

و قاب عکس گوشه ی طاقچه

رفت و گم شد

در میان لغات سر در گم دفتر چه ی خاطرات ما

پیر مرد غرق شد

در تجمع اشک های بی قرار ما

پدر بزرگم رفت

پاهایش را با خود نبرد و رفت

و دستانش

و آن تن بی جانش

و اکنون

سالهاست که خوابیده است

در کنار ریشه های آن درخت پیر

در تنگنای گوری سرد و بسته و خاموش

زیر سایه ی چنار خسته و تنها

پیر مرد رفت

رفت تا بهانه ای باشد

برای گریه های گاه گاه ما...



نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 10:50 PM توسط ghazal| |

من به پرنده ی مهاجری می مانم

که وقت پرواز

به خود می گوید

آیا باز خواهم گشت؟

من به بیتابی ماه تنها

و به سستی پاییز سرد می مانم

گذشته ام را به آغوش قاصدک خواهم سپرد

تا آن را که سر شار از توست

به همراه قاصدک به باد بسپارم

و خود را

به آغوش تنهایی

و تو را

تو که نامت را از دفتر خاطراتم برای همیشه ربوده ای

به آغوش خیالم خواهم کشید

من به شب نزدیکم

و ز رویا بی تاب

و نگاهم...

رقص قاصدک را از دور

تماشا می کند

قاصدک در جشن آزادی تو می رقصد

و نمی داند که تو

در اسارت قفس ذهنم

تا ابد می مانی...

 

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 2:44 PM توسط ghazal| |

 

وقتی رفتی

به احترام لحظه های بودنت

و با یاد آواز قناری نشسته بر

شاخه های بید سایه انداخته

بر نیمکت های سبز پارک

که هنوز هم در حوالی گوشم می پیچد

تا تو را

دستانت را

کوله پشتی بزرگ طوسی و

گام های بی تاب و سر گردانت را

به خاطرم آورد ،

لبخندی زدم...!

وقتی رفتی

به احترام لحظه های بودنت

و دو سه نیم نگاهی

که نمیدانم از سر ترس بود یا حیا

که سرم را بی نصیب از تماشای لبخندت به زیر انداخت

لبخندی زدم و

آسمان را

به رسم کودکی

در جستجوی ابری شبیه تو

به افق چشمانم پیوند زدم

وقتی رفتی

آواز قناری

نیمکت های پارک

بید سایه انداخته ی لرزان

ابر های سرگردان

و آسمان نشسته بر ایوان چشمانم

به احترام لحظه های با هم بودنمان

برای همیشه عاشق شدند

تا شادمانی عشقشان

 تو را

دستانت را

 گام های بی تاب و

 آغوش بی پناهت را

برای همیشه تا ابد

در خاطره ی سبز آسمان دلم

بنشانند...!

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 5:43 PM توسط ghazal| |

نمی دونم این متن رو از کدوم کتاب خوندم.داشتم دفترچمو ورق می زدم که چشمم به این متن افتاد. قشنگه.مگه نه؟

 

چشم ها رو باید بست. حتی سعی نکن جور دیگه ببینی. چون به محض اینکه چشماتو باز کنی تنها یه دنیای سیاه می بینی با آدم های سیاه.آدم بزرگ هایی که بزرگیشونو با همه ی کار های بزرگشون فریاد می زنن.آدم های بی تفاوت و مستقلی که حتی تلنگرهای بزرگ تنها لحظه ای اونها رو از حرکت باز می داره. آدم سنگی هایی که تا به یکیشون اعتماد کنی بهت پشت پا می زنن و ساده می گذرن. گاهی دلم برای خدا هم می سوزه. واسه همه تنهاییاش.! آره چشم ها رو باید بست. اگه خیلی هم سعی کنی که جور دیگه ببینی به یه باور عذاب آور می رسی. اینکه تو هنوز اونقدر بزرگ نشدی.وگرنه همه چی معمولیه.یا این تویی که با همه فرق می کنی...!!!



نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:10 PM توسط ghazal| |

Design By : Night Melody